تبليغاتX
success به بلاگ مجتبي خوش آمديد
موفقيت حق من و توست
موفقیت
واسه من و تو
شنبه 3 اسفند1387
A long walk home
نظر بده دیگه

من در جنوب اسپانيا در محله ي كوچكي كه ((استفونا))ناميده ميشدبزرگ شدم.

وقتي 16 سالم بود،يه صبح بابام بهم گفت كه بايد اونو به يه روستاي دور دست بنام ميجاس ببرم،تا اونجا 18 مايل راه بود،بعد بايد ماشين رو به يه تعميرگاه نزديك گاراژ ميبردم واسه تعمير.

چون هميشه آرزوي چنين موقعيتي رو داشتم سريعا پذيرفتم.

پدرم رو به ميجاس رسوندم و بهش قول دادم ساعت 4 همونجا سوارش كنم بعد رفتم نزديك گاراژ و ماشين رو پارك كردم.

چون يه مقدار وقت آزاد داشتم تصميم گرفتم يه فيلم تو تئاتر نزديك گاراژ ببينم.

آنقدر تو فيلم غرق شده بودم كه وقتي فيلم تمام شد،ساعتمو نگاه كردم ديدم ساعت 6 بود،واي 2 ساعت تاخير داشتم.

ميدونستم بابام ناراحت ميشه اگه بفهمه رفتم فيلم نگاه كردم،اون ديگه هيچوقت نميذاره رانندگي كنم.

تصميم گرفتم كه بهش بگم ماشين يه سري تعمييرات اساسي لازم داشت و تعمييرش كمي بيشتر از اون چيزي كه انتظار ميرفت طول كشيد.

رانندگي كردم تا به جايي كه با بابام قرار گذاشته بودم رسيدم،اون يه گوشه ايستاده بود.

بابت تاخير معذرت خواهي كردم و گفتم ماشين يه سري تعمييرات اساسي لازم داشت.

هيچوقت نگاهي كه بهم كرد رو فراموش نميكنم.

-نا اميد شدم جيسون از اينكه ميبينم تو احساس ميكني بايد بهم دروغ بگي.

*منظورت چيه؟من كه حقيقت رو گفتم.

پدرم دوباره نگام كرد.

-وقتي ساعت 4 نيومدي به گاراژ زنگ زدم ببينم اتفاقي افتاده،تعمييركار گفت كه تو هنوز نرفتي ماشين رو برداري.

احساس گناه كردم و گفتم كه دليل تاخيرم رفتن به تئاتر بود.

-عصبانيم،نه بخاطر تو بلكه بخاطر خودم.واقعا احساس شكست ميكنم وقتي  ميبينم كه بعد از اين همه سال تو احساس ميكني بايد بهم دروغ بگي.احساس شكست ميكنم چون پسري رو بزرگ كردم كه حتي نميتونه راستشو به باباش بگه،ميخوام تا خونه پياده بيام و فكر كنم تو اين همه سال كجا اشتباه كردم كه...

*اما بابا تا خونه 18 مايل راهه و هوا تاريكه،نميتوني پياده بياي.

اعتراضم،معذرت خواهيم و بقيه ي حرفام تصميمشو عوض نكرد،تو اون موقع يكي از تلخ ترين درسهاي زندگيم رو ياد گرفتم.

بابا ميان جاده خاكي شروع به پياده روي كرد.

سريعا سوار ماشين شدم و پشت پدرم شروع به حركت كردم،اميدوار بودم كه سوار شه و كاري كه گفته بود رو انجام نده.

همه ي راه رو بابت دروغي كه بهش گفتم معذرت خواهي كردم ولي اون اصلا گوش نميكرد و منو ناديده ميگرفت.تو سكوت به راهش ادامه داد.

همه ي 18 مايل رو پشت سرش رانندگي كردم،حدودا هر 5 مايل 1 ساعت.

این که ميديدم بابام داره چه از لحاظ جسمي و چه روحي زجر ميكشه يكي از دردناك ترين تجربه هاي زندگيم بود. 

از اون روز به بعد ديگه هيچوقت بهش دروغ نگفتم.

+ ساعت21:57 مجتبی <- BlogAuthor ->.
پنجشنبه 1 اسفند1387
Impossible is nothing
نظر بده دیگه

 

ديروز يه عكس از ديويد بكهام رو نگاه ميكردم كه رو شيشه نوشته بود(( هیچ چیز غیر ممکن نیست))

بعد از چند دقيقه فكر كردن،پيش خودم گفتم كه واقعا راست ميگه((غير ممكن)) چيزيه كه خودمون تو ذهنمون ميسازيمش،همين خودمونيم كه ميگيم قبولي تو اين رشته ي دانشگاهي غير ممكنه،خريدن اين ماشين غير ممكنه،دوست شدن با اين دختر هم غير ممكنه و....،در حالي كه واقعيت اينجوري نيست،در واقع غير ممكن اصلا وجود نداره.

ما يه ذهن ناخودآگاه داريم كه هيچي رو تشخيص نميده و هر چي كه بهش بگيم رو قبول ميكنه،يعني شما چه بگيد اين ماشين رو ميگيرم و چه بگيد نميگيرم،اون ذهن ميگه حق با شماست پس با دست هاي خودتون واسه خودتون غير ممكن نسازيد.

مطمئن باشيد به هر چه كه بخواهيد دست پيدا ميكنيد به شرطي كه واقعا از ته دل اون چيز رو بخواهيد و اراده ي قوي داشته باشيد يعني بعد از يه مدت كه بدستش نياورديد نا اميد نشيد و شروع به گله كردن كنيد!!،البته اينم بگم كه يه خورده تلاش هم ميخواد هاااااا...

به اميد موفقيت و پيروزي شما

+ ساعت23:30 مجتبی <- BlogAuthor ->.
چهارشنبه 30 بهمن1387
وزن دعاي پاك
نظر بده دیگه
لوئيز زني بود با لباس هاي كهنه و مندرس و با نگاهي مغموم،وارد خواروبارفروشي محله شد وبا فروتني،از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد.به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

صاحب مخازه به او بي اعتنايي كرد و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.

زن نيازمند درحالي كه اصرار ميكرد،گفت:((آقا شما را به خدا،به محض اينكه بتوانم پولتان را مياورم)).

فروشنده گفت:((نسيه نميدهم)).

مشتري ديگري كه در كنار پيش خوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را ميشنيد،به مغازه دار گفت:((ببين خانم چه ميخواهد،خريد اين خانم با من.))

خواروبار فروش با اكراه گفت:((لازم نيست،خودم ميدهم.ليست خريدت كو؟))

لوئيز گفت:((اينجاست)).

-((ليست را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش،هرچه خواستي ببر)).

لوئيز با خجالت،يك لحظه مكث كرد،از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ي ترازو گذاشت.همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.

خواروبار فروش باورش نشد،مشتري از سر رضايت خنديد.

مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس روي ترازو كرد.كفه ي ترازو برابر نشد،آنقدر خواروبار گذاشت تا كفه ها برابر شدند.

آنگاه خواروبار فروش با تعجب و دلخوري،تكه كاغذ را برداشت كه ببيند روي آن،چه نوشته شده است.

كاغذ،ليست خريد نبود،دعاي زن بود كه نوشته بود:((اي خداي عزيزم!تو از نياز من باخبري،خودت ان را براورده كن)).

مغازه دار با بهت،جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساكت و متحير خشكش زد.

لوئيز خداحافظي كرد و رفت.

 

فقط اوست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص،چه قدر است.  

                                                                                                            شادكامي

+ ساعت22:8 مجتبی <- BlogAuthor ->.
سه شنبه 29 بهمن1387
گفته های بزرگان
نظر بده دیگه
-پرنده گاه آنقدر سرگرم دانه چینی میشود که پریدن را از یاد میبرد٬گاهی سنگ کودکی بازیگوش٬یاد آور پرواز است

-بیا چیزی رو که دوست داریم بدست بیاریم وگرنه مجبوریم چیزی رو که بدست میاریم٬دوست بداریم

-زندگی مانند نواختن پیانوست٬همان چیزی را میشنوی که مینوازی

-هر چیزی پیش از آنکه در واقعیت تجلی یابد٬باید در ذهن آفریده شود

+ ساعت22:52 مجتبی <- BlogAuthor ->.
دوشنبه 28 بهمن1387
مقدمه
نظر بده دیگه
چه مانعی در کار توست که تردید میکنی؟

برخیز و نقش خودت را بزن٬سرود خودت را بخوان٬حرف خودت را بزن!

کسی به جای تو٬در نخواهد کوفت!

وقتی دروازه ای هست٬یعنی آن سوی٬کسی به انتظار کوبش در٬نبض زمان را میشمارد!یعنی که دربانی هست!یعنی نوید گشایشی هست

                                                     منبع:موفقیت٬هله پتگر

+ ساعت15:4 مجتبی <- BlogAuthor ->.